دیروز عصر با مامی رفتیم بیرون فکرم همش پیش اون بود کاش ببینمش ولی ندیدم ی مجله خانواده سبز گرفتیم یکم چرخیدیم بعد اومدیم خونه 15 دقیقه بود که رسیده بودیم فکرش داشت دیوونم میکرد با مجله خودمو سرگرم کردم ولی این فکره لامصب از سرم بیرون نمیرفت دلم ی جور میشد انگار قرار بود ی اتفاقی بیفته گوشیم رو سایلنت رو مبل کنارم بود زود زود نگاش میکردم ولی خبری نبود بیخیال گوشی شدم کم کم داشت اعصابمو تخمی میکرد مجلرو خوندم تموم کردم ی لحظه به گوشی نگا کردم دیدم ی تماس بی پاسخ دارم زیاد اهمیت ندادم گفتم دوستای خنگم هستن دارن پیشوازمو گوش میدن مشتاق شدم ببینم کیه دکمه ی مشاهدرو زدم وای خدا باورم نمیشه انگار ی پارچ آب یخ ریختن روم دست و پام سست شدن فشارم افتاد یخ کردم داشتم بال در میاوردم یعنی برگشته؟؟؟ وبمو خونده؟؟؟هزارتا فکرو خیال دیگه.
آره خودش بود بهم پیشنهاد دوباره ی دوستی داد منم قبول کردم دیشب کلآ اس بازی کردیم نمیدونم ولی اون حس و حال همیشگی رو ندارم انگار همون فرنوشی نیستم که واسه برگشتنش لحظه شماری میکردم.
نمیدونم چرا اینجوری شدم انگار بودو نبودش برام فرقی نداره توی 2راهی گیر کردم نمیدونم برا همیشه بمونم باهاش یا کلآcutکنم میخوام اوله راهی تکلیف هر 2مونو روشن کنم تا مشکلات گذشته پیش نیاد ولی نمیدونم چجوری!!!!
لینک شما درست شد!
تشکرات میشود مات مازل(درس نوشتم)؟؟؟؟؟
اگه میخوایش که اون کاری که گفتمو باید بکنی.
یعنی زیر آبی برم دیگه؟؟

ولی سخته
بالاخره اونم به خانوادش وصله.
غلط میکنه با اون ننه ی کون گشادش وصل میشه
مادمازل درسته.
ogey!!!
اگه پسر بودید اینو می گفتم (ببخشید!) : خاک بر سرت قدرشو بدون تهش مثل من آرزوی یه اس ام اسش به دلته.
ولی حالا نمی دونم چی بگم!